ترانه اي كه هرگز سروده نشد



۱۳٩٠/۱/٢٦

 

درست لبه ی پرتگاه نشسته بودم

و برای تمام بادبادکان دنیا گریه می کردم

که دستان تو نشست بر روی شانه های ویران شده ای من

محکم تر از همیشه بگیر مرا

از اینجا تا پرتگاه

فقط اندازه ی

انگشتان تو فاصله است....

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/۱٢/٢۸

 

این روزا یه جوریه که اصلا نمی شه نوشت!

نمی دونم چرا.

خوبه زندگی. خوب که نه بد نیست! همه چی معمولیه.

اه ولش کن اصلا حوصله ندارم بنویسم

 

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/۱٠/٢

 

تو یک دروغ بزرگی

که همیشه قلبم را گول می زند

و بادبادکم را از چنگم در میاورد

و پاره پاره اش می کند

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/۸/٢٦

 

سرما آرام آرام از دستانم بالا می رود

قلبم یخ می زند

می خواهم قلبم را از میان دستانت بیرون بکشم

تو مثل پیچک پیچیده ای بر تن من

خودم را از میان دستان تو که بیرون می کشم

اغوشت فریاد می زند

و من،

من لعنتی

خودم را در آغوش تو رها می کنم

و فریاد می زنم............!!!

مثل پیچک پیچیده ام بر تن تو

چه بارانی می بارد از من....

می خواهم رها شوم از تو

چه سفت تنیده ای بر تن من.

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/٥/٢٠

 

باورم نمی شه.....

کار از گفتن لعنتی و فاک هم گذشته....

اصلا نمی دونم چی بگم چیکار کنم.

حتی نمی دونم چی بنویسم.

 

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/۳/٢٤

 

 

دارم قبر می کنم. شبه هیچکی نیست. تو آسمون حتی یه ستاره ام نیست. نمی ترسم انگار خوب می دونم دارم چیکار می کنم. جنازه رو می زارم تو قبر. انگار یکیه که می شناسمش. یکی که دوسش دارم. روی جنازه سنگ می چینم. کارم و واقعا خوب بلدم.

از خواب بیدار می شم یادم نمیاد قبر کی بود اما یادمه ماله کسی بود که خیلی دوسش داشتم.

 

اوضام هیچ خوب نیست. همه چی گه ترین شکل ممکنه. گاهی فکر می کنم که چی شد چرا اینجوری شدم. گاهی به خودم لعنت می فرستم می گم همه اش تقصیر خودته گاهی می گم هر چی بوده تموم شده رفته به تخمت اما اخه نمی شه. نمی شه از کنار همه چی ساده گذشت. اینقدر دلم پره اینقدر دلم پره که حتی نمی دونم از چی بگم از چی بنویسم انگار که خیلی تنهام هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم. دلم می خواد یکی بغلم کنه و من گریه کنم یکی از خیس شدن شونه اش نترسه یکی که بم نگه بسه دیگه گریه نکن یکی که خسته نشه از گریه هام.

                      

به همه بدبینم ته دلم دلم می خواد یکی باشه که بهش اطمینان کنم اما انگار که یهو دورم پر شده از ادمایی که منتظرن که من ببلعن و تف کنن بیرون.

 

گاهای دلم می خواد فرار کنم و برم یه جای دور یه جا که هیچکی من نشناسه یه جا که بتونم یه آدم جدید باشم گاهیم دلم می خواد دورم اینقدر پر باشه از دوستام و آشناهام که اینقدر احساس تنهایی نکنم.

 

تکلیفم با خودم روشن نیست. یه روز می شینم و دوتا پاکت پشت هم دود می کنم بعد 1 ماه لب به سیگار نمی زنم اما فندکم همیشه همرامه آتیش رو دوست دارم اما دیگه اتاقم پر نیست از شمع و کبریتای سوخته. انگار این دیگه من نیستم یکی دیگه اس این زندگی من نیست زندگی یکی دیگه اس که اینقدر گه زده به خودش و زندگیش که حالش داره از همه چی بهم می خوره. این من نیستم که می خوام ارامش رو تو مخدر پیدا کنم من نیستم که دلم می خواد از مستی تلو تلو بخورم این من دیگه نه شعر می گه نه نقاشی می کشه نه حتی می تونه کسی رو دوست داشته باشه. چقدر دلم به حال این من می سوزه. گاهی شبا بغلش می کنم ازش می خوام که آروم باشه می گم دنیا پره از آدمای عوضی می گم دلم نمی خواد اونم بشه یکی مثله اونا می گم تو خودت باش.

گوش نمی ده فقط گریه می کنه آروم تو بغله خودم.

 

یه شب که تو تختم دراز کشیده بودم یاده اون کسی افتادم که خودش رو از ساختمون انداخت پایین همون روز که داشتم از یه پیش یه آدم کوفتی بر می گشتم و تو راه دیدم که یکی خودش رو از بالای یه ساختمون 5 طبقه فک کنم انداخت پایین. با خودم گفتم چقدر ساده اس میری بالا و می پری پایین . گروووووووووومپ میمیری.

پنجره ی اتاقم باز بود یهمو دلم خواست منم از این صداهای گروووووووووووومپ بدم. باورت می شه دلم خواست؟!؟؟!؟؟! خودم هنوز باورم نمی شه که اون شب چه مرگم شده بود از خودم ترسیدم خیلی از خودم ترسیدم رفتم رو زمین دراز کشیدم دلم نمی خواست نزدیک پنجره باشم  اما از صدای گروووووووووووووومپ خیلی خوشم میومد. دلم نمی خواست حتی بهش فکر کنم که اینکار درسته یا نه و انجامش بدم  اما خوب از خیرش گذشتم.

 

داره به همه چی حسودیم می شه. باورم نمی شه اینقدر حسود باشم که از تلفن حرف زدنه ستاره تو اتاق گریه ام بگیره اما دلم هیچکی رو نخواد البته دروغه که دلم هیچکی رو نمی خواد دلم یکی رو می خواد اما نمی دونم کیه.

 

گاهی دلم برای یکی تنگ می شه همونقدر که دلم براش تنگه ازش متنفرم هستم دلم می خواد خفه اش کنم بعد که بهش زنگ می زنم حس دلتنگی می ره و قفط تنفر می مونه. حس می کنم حالم ازش بهم می خوره و دلم می خواد فقط فحش بدم.

 

تا اینجا بدون فکر نوشتن. نمی دونم چی از آب دراومد. واسمم مهم نیست خیلی همینکه نوشتم خوبه دیگه نمی تونم ادامه بدم. حرف واسه زدن زیاد دارم اما اینجا جاش نیست شاید اگه یه روز اون آدمی پیدا شد که بزاره رو شونه اش راحت گریه بکنم نخواد قضاوت کنه کارام رو نخواد بگه اشتباه می کنم بزاره همه چی رو اونجوری که می خوام واسه اش تعریف کنم حالم خیلی بهتر شه اما هم من می دونم هم تو که همچین آدمی هیچ وقت پیدا نمی شه!

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/۳/٢٠

 

چقدر زود فراموش می شوم.....

فرياد بي صدا


۱۳۸٩/۱/٢۱

 

تنم پر شده از نفرت

دستان سیاهم را

در جیبم مخفی می کنم

چرا نگاهم می کنید؟

چه چیزی برای تماشا مانده؟!

 

 

فرياد بي صدا


۱۳۸۸/۱٢/٢٩

 

لعنت به من که تنم اینقدر بوی تو را می دهد

دستانت را از خاطراتم بیرون بکش

برو

برو

برو

چنگ می زنم خاطراتم را

می خواهم پاره پاره ات کنم

لعنت به تو

که از سنگی

دستانم را

پاره پاره می کنی

و دیگر کسی حاضر نیست

بر دستان

زخمی ام

بوسه

بزند

فرياد بي صدا


۱۳۸۸/۱٢/۱٢

 

امشب......

هوا سرد بود....

آتیش روشن کردیم

خلوت بود...

فقط تو بودی

تاریک بود.....

......

 

 

 

 

 

 

 

فردا دارم می رم کویر.

فرياد بي صدا